تبليغاتX
برو بچ کامپیوتر(دانشگاه بجنورد)

قالب پرشین بلاگ


برو بچ کامپیوتر(دانشگاه بجنورد)
درد و دل

سلام دوستان!

بدون مقدمه و حاشیه ... یه کمک در زمینه برنامه نویسی می خوام!

اگه کسی می تونه کمک کنه...

برنامه ی که می خوام توضیحات کاملش توی PDF زیر هست.

برنامه با visual C++ هست اگه هم نشد با Borland C++

خیلی عجله دارم می تونم به کمکتون امیدوار باشم؟...

اینجا همه نرم افزار خوندن حتما می تونید کمک کنید،لطفا همه همکاری کنن تا تموم شه!!

اینم فایل توضیح برنامه ... برای دانلود فایل PDF توضیح اینجا کلیک کنید

برای دانلود برنامه اینجاکلیک کنید.

راستی یادم رفت بگم برنامه چیه!! سیستم مدیریت کننده بازی شطرنج.

بازیش هست ولی مدیریت نمیشه!

منتظرم.ببینم چه می کنید.

موفق باشید.

[ 2012/1/15 ] [ 11:42 AM ] [ همکلاسی ]
اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.                                   
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......
هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
 
.…..
 
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد، لال می شوی.
.….…...
 
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

[ 2012/1/1 ] [ 8:19 AM ] [ همکلاسی ]


قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام.

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده،‌ یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”احسنت !” گویی مسابقه نفس است

قرآن!‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه،

‌خواندن تو آز آخر به اول، ‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند، ‌حفظ کنی، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو.

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

 

دكتر علي شريعتي

[ 2011/12/27 ] [ 10:36 AM ] [ همکلاسی ]
[ 2011/12/22 ] [ 1:18 PM ] [ همکلاسی ]

مارچلو، همسر یک تهیه کننده ی تلویزیونی، در شهر لس آنجلس کالیفرنیا گم شده بود. ساعت ها، از عصر تا شب، بی هدف سرگردان بود و سرانجام از منطقه خطر سر درآورد.

 به نوبه خود متوجه وضعیت آن منطقه شد و با حالتی عصبی تصمیم گرفت زنگ خانه ای با چراغ های روشن را به صدا درآورد. مردی با لباس راحتی در را گشود. مارچلو وضعیت را توضیح داد و از او خواهش کرد برایش یک تاکسی بگیرد. اما مرد لباس پوشید، اتومبیل خودش را از گاراژ بیرون آورد و او را به هتل رساند.
مرد در راه توضیح داد: حدود پنج سال پیش ، در برزیل بودم. یک شب در شهر سائوپائولو گم شدم. حتی یک کلمه هم پرتغالی بلد نبودم، اما سرانجام یک پسربچه ی برزیلی متوجه مشکل من شد و مرا تا هتل راهنمایی کرد. " امروز، خداوند به من اجازه داد دین خود را ادا کنم. "

 
[ 2011/12/21 ] [ 2:38 PM ] [ کریمی ]

 طولانیه، ولی قول میدم اگه تا آخرش بخونین پشیمون نمی شین

توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " . نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و به اصطلاح همون جلسه که پیش تر شرح دادم شروع شد.

 

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !
مسافر : نوش جونش !

راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟

مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده

راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟

 

مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟

راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !

مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر ...

راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟

مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...

راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !

مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتیلاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...

مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...

--

[ 2011/12/12 ] [ 3:34 PM ] [ محمود ]

ماه خون ماه اشک ماه ماتم شد

به   دل  زهرا     داغ   عالم شد


[ 2011/11/28 ] [ 12:42 PM ] [ همکلاسی ]

دلم طوفان زده است،

بيقرار وماتم زده است،

تو را ميخواهم...

تو را ميخوانم!

نگاهم منتظر است...

دستهايم خالي از عطر است!

حرفهاي ناگفته دارم...

درد دل هاي نانوشته دارم!

از كدامين سو پيدايت كنم؟

از كدام آسمان طلوعيت را منتظر باشم؟

[ 2011/11/23 ] [ 11:58 AM ] [ همکلاسی ]

هر روز 17 بار به جزر و مد مي ايستيم تا دريا شدن فراموشمان نشود.


[ 2011/11/21 ] [ 0:22 AM ] [ محمود ]

 

عید غدیر بر تمام شیعیان مبارک

جمعیت زیادی دور حضرت علی ( ع ) حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
-یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
-علی در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.

مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید :
یا اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟
امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس!
مرد که آخر:جمعیت ایستاده بود پرسید:
-علم بهتر است یا ثروت؟
-علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.

- در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد،
-و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!

هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
-یا علی! علم بهتر است یاثروت؟
-حضرت‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.

-نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد.
-حضرت‌ علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.

-با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:
-یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد.

مرد ساکت شد. همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
-یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
-امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.

مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آن‌گاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و علی هم درِ آن! هرچه از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این مضحکة مردم نشده‌ایم، به دیگران بگوییم، نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت: از کجا معلوم! شاید این چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آن‌وقت در میان مردم رسوا می‌شود و ما به مقصود خود می‌رسیم! مردی که آن طرف‌تر نشسته بود، گفت: اگر پاسخ دهد چه؟ حتماً آن‌وقت این ما هستیم که رسوای مردم شده‌ایم! مرد با همان آرامش قلبی گفت: دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما باید خلاف گفته‌های پیامبر را به مردم ثابت کنیم.

-در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید،
-که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.

سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…

-نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
-یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.

گاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
-یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند:
علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند.

فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام را شنیدند که می‌گفت:
اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم.

"من شهر دانش و آگاهی هستم و علی دروازه ورود به آن شهر"
پیامبر اسلام (ص)

 

[ 2011/11/15 ] [ 5:33 PM ] [ کریمی ]

چشمهايت را ببند و با من بيا،دستهايت را گره ي دستانم كن و با من بيا،

با من بيا ميخواهم بروم به آن سوي عالم ها...

به آن سوي ديگر زندگي...

آنجايي كه كوير پر شده از درياي عميق محبت...

آنجا كه همه هستن و هيچ كس نيست!

آنجا كه غروب معني طلوع ميدهد!...

آنجا كه نفرت، دروغ، ريا، رنگ ندارند،

آنجا كه رنگين كمان هزار رنگ عاشقي دارد!

چشمِ دل را باز كن!

 تا بشنوي او را...

تا احساس كني حضورش را...

باز هم با من بيا!

ميخواهم به دنبال گمشده مان باشيم...

بايد از رازها

   از نادانسته ها

    از ناشناخته ها

اورا بيابيم...

او را كه همه جا هست!

اورا كه در قلب كوچك من و تو هم جا ميشود...

بيا با من تا خدا را پيدا كنيم.

 

[ 2011/11/12 ] [ 8:47 AM ] [ همکلاسی ]
سلام بچه ها خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا؟

چی کارا می کنین؟ درس می خونین یا کار میکنین؟

کجا درس می خونین کجا کار می کنین ؟

من که در به در دنبال کارم اما کار مناسب پیدا نکردم اگه شرکتی چیزی زدین مارو فراموش نکنینا!

پاییزم داره به وسطاش میرسه هوام سرد شده دیگه همه لباس گرماشونو میپوشن خیلی دوست داشتم الان درگیر درس و دانشگاه باشم چه دورانی داشتیم...

 امسالم فکر نکنم گلی به سرم بزنم تا الان که هیچی نخوندم یعنی خوندنم نمیاد تو این که خودم تنها درس بخونم خیلی تنبلم آخرشم میشینم افسوس می خورم

مامانم همیشه میگه هر چی قسمت همون میشه تا ببینیم قسمت ما چی میشه...

الانم یه عکس از پاییز براتون میزارم کیف کنین واقعا خدا چه زیباییهایی آفریده....


پاييز، تصويري
رؤيايي و زيباست
مانند افسون است
مانند يك رؤياست

[ 2011/10/31 ] [ 4:20 PM ] [ کریمی ]

نام كتاب:

نسخه دوم شعر طنز/انتقادي

منبع:کافه دیزاین | باشگاه طراحان ایران

شامل 18 شعر طنز.

در اين نسخه ميخوانيد:

پیداست که نیست

عذر خواهی !!

شعر سعید بیابانکی در ملاقات با رهبر

جوابگويي هاي جالب به شعر حافظ

دید مجنون دختری مست و ملنگ...

درد دل یک دانش آموز تنبل

متن جالب یک کارت عروسی

چهارشنبه سوري به سبک سهراب

رسم زمونه

آتش بس!

حسنی نگو جوون بگو...

نبــــــــــــرد رســـــــتـــــم و جـــــــومــــــــونگ

كنون رزم virus و رستم شنو ...

گفتگو با استاد

دو شاعر در پاسخ به هم شعر گفته اند ...

خواهرم ای دختر ایران زمین!

مگسی را کشتم

...

براي دانلود كتاب اينجا كليك كنيد!

در صورت تمايل به تهيه نسخه اول به وبلاگ کتابهای موبایل مراجعه کنید!!

[ 2011/10/17 ] [ 5:36 PM ] [ همکلاسی ]

چنديست زياران قديمي خبري نيست

از ان همه  خوبي و محبت اثري نيست

چشم به در و گوشم به گوشي و دلم تنگ

در كوچه  تنهايي  ما  رهگذري  نيست

***

هنوز روي خاكيم و يادمان نمي كنند / واي به روزي كه خاكمان كنند

[ 2011/10/14 ] [ 7:57 AM ] [ همکلاسی ]

رمان یک روز از زندگی

فقط يك روز از زندگي اين داستان رو ساخت. كمتر از 24 ساعت يك زندگي دوباره شكل گرفت! اينطور شروع ميشود:

گاهي فراموش مي كنيم كه خدايي هست، حواسش به ماها آدماي روي زمينه و تنهامون نميزاره!

گاهي يادمون ميره كه اومديم تا زندگي كنيم. زندگي براي خودمون يا ديگران...

رمان یک روز از زندگی

این رمان در سایتهای زیر گذاشته شده.آخرین دانلود ها در سایت همکتاب ۹۵۵ نفر بود!!

براي كتابهاي بيشتر ... بگردين يافت ميشه!!!!!!!!!!!!!!!!!

وبلاگ كتابهاي موبايل: www.M-book.mihanblog.com

سايت كتابخانه مجازي موبايل:

www.Hamketab.ir

 نظر یادتون نره لفن!

[ 2011/10/7 ] [ 8:38 AM ] [ همکلاسی ]

از اول شروع ميكنيم

زمان ثبت نام، به هيچ وجه كاملا مشخص نيست.

حالا زمانش اعلام شده و بايد بري كارت بخري، اينترنتي كه بايد شانس بياري تا بانك قبول كنه و اگه از پست خواستي بخري كه بايد برخورد بسيار مهربانه!!!! كارمنداي پست رو تحمل كني تا دو تا كارت بهت بدن!

البته هر رشته جداگانه و اگه پيام نور و غير انتفاعي خواستي باز هم جداگانه!

ثبت نام كرديم و رسيد زمان كنكور و بايد كارت ورد به جلسه رو پرينت بگيري، ميگن بايد، نميدونم چي تفاوت(!!) رو بپردازي- كه اين قسمت رو همسايه ي ما(84ي) قبلا مفصل تفسير كردن!!!- كه كشكي بايد سريع ميپرداختي كه بتوني كارتتو ببيني تازه اونم براي هر رشته بايد جداگانه ميپرداختي!

رفتيم كه كنكور بديم، نرم افزار كه يكيش پنجشنبه برگزار ميشد بهمون روز قبل پيامك ميزنن(منظورم همون سازمان دق بيار سنجش هستش) كه آقا، حوضه آزمون تغيير كرده و كارت رو دوباره پرينت بگير.

مكان آزمون كه هر استاني فقط يه جا همه بچه ها رو جمع ميكنن تا دور هم باشن!! براي همين براي خيلي ها يكي مثه اينجانب كه بايد به شهري ديگه ميرفتم چون صبح كنكور بود بايد شب قبل اونجا باشم و راه افتاديم كه وسط راه اون پيامك قشنگه اومد، حالا بيا كافي نت پيدا كن.

رفتيم كنكور داديم و شد اعلام نتايج، اين كه به صورت كاملا زيبا سكته ت ميده تا جوابش بياد.ميگه فردا يعني ديروز!

جواب اومده و ما خوشحاليم كه مجاز شديم، فارغ از اينكه سركاري بود و سازمان سنجش خوشش مياد مردمو يكم بزاره سر كار! چند برابر ظرفيت اعلام ميكنه تا يه دو ماهي بيخيال از زندگي باشيم و واسه خودمون خوشحال كه آقا ما مجاز شديم.فك كنم تقصير خود ماست كه بيخود اميدوار بوديم بايد وقتي رتبه از 3 رقمي بالاتر رفت بيخيال ميشديم و باز هم دوباره... يه بار فايده نداره...

جواب نهايي اومد و نوشته مردود، در حالت اول كاملا در شوكه هستيم و فقط مونيتور رو نگاه ميكنيم تا اينكه بابات مياد ميپرسه كه دخترم كجا قبول شدي؟!!! اون موقع هست كه اشك تمساح نمايان ميشه!

اين از دو ماه كه همينطوري گذشت و به لطيفه سازمان سنجشي گريه كرديم!!

گفتيم ديگه حوصله و انگيزه درس خوندن نداريم!! ولي باز اعلام كردن كه آقا ما داريم تكميل ظرفيت ميگيرم.

گفتيم باشه! منتظر كارنامه نهايي هستيم ببينيم تفاوت رتبه چقد بود!!

گفتن اول مهر كارنامه مياد كه ... گفتن چهارم تكميل ظرفيته كه... گفتن نه گذاشتيم 9ام كه... 10 ام اعلام شد.

دفترچه رو دانلود كرديم كه چند غير انتفاعي با ظرفيتي كه از انگشتان دستمون هم بيشتر نيست، ميخوان ظرفيتشون رو تكميل كنن!

كمي بعد يه دفترچه دومي اومد گفت ظرفيتها تغيير كرده، چي ديديم، آه روزانه، يعني جدي روزانه ميگيره، بعله اونم چند تا؟ 3 تا، قم! خب كمي لب هاي به دو طرف كشيده شد و چيزي مانند لبخند بر روي چهره غم زد اومد...

و حالا قمست جالب اينكه گفتن ساعت 12 ظهر ميتوني تكميل كني! گذشت و گذشت تا اينكه عصر اعلام كردن كه ميدوني چيه بعضي دانشگاه ها دارن ظرفيتا رو تغيير ميدن بايد ساعت 21 بري، قبل از ساعت 21 رفتيم ديديم باز شده، گفتيم الحمدالله! ظرفيتها تغيير كرده و قم تموم ظرفيتها رو كه بي خود اضافه كرده بود حالا هم بي خودي حذف كرده.

كلا هم اگه بخواي تكميل ظرفيت شركت كني بايد يه 2800 واريز كني اونم فقط اينترنتي! اگه هم رفتي تا ته انتخاب رشته يه خطا ميده در حد تيم ملي كه قابل رفع شدني نيست... بهتره بشينيم چند باره درس بخونيم!

از اينكه سالها سر كار سازمان سنجش تشريف داريم بسيار خوشحاليم و اميدواريم روزي مدرك بگيريم!!!

راستي شما نظرتون چيه؟!!!

[ 2011/10/3 ] [ 8:13 AM ] [ همکلاسی ]

وقتي دلم تنگ مي شود،

وقتي تنهايي بر همه بودنها پيروز مي شود،

وقتي شبهاي بي ستاره را از مهتابش دوست تر مي دارم،

وقتي بغضم طاقت ِدل شكستنِ سكوت را ندارد،

وقتي دلم در گير و دار زندگي گير مي كند،

وقتي چشمانم خسته از نگاه مي شوند،

وقتي...،

آنگاه مي خواهم كه نباشم!...

اين شد كه، به اولِ بودن ، "ن" اضافه شد.

[ 2011/9/26 ] [ 8:21 AM ] [ همکلاسی ]
 

http://www.uploadtak.com/images/xz9ejoyf342ks0n891.jpg


هیچوقت به یك زن دروغ نگوئید!مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"

ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن

ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"



زن جواب داد :
لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم !!!!

[ 2011/9/25 ] [ 5:39 PM ] [ کریمی ]

ببين فاصله اي ندارند،

واژه هاي "ن" و "گ" را مي گويم،

بترس از روزي كه جاي هم بنشينند!
[ 2011/9/21 ] [ 7:55 AM ] [ همکلاسی ]

دل را سپرده بودم به او!...

لحظات شيرينم با يادش تلخ كردم،

خانه ي دل را با نامش آذين بسته بودم،

ذهنم فقط از كتابخانه ي او مي خواند،

زندگي ام شده بود... او،

اما او، ديروزم بود،

ولي ...امروزم دگر نيست،

امروز را خودم هستم و ... خدايم!

تنهاي كه تنهايم نگذاشت،

تنهاي كه تنها براي من بود،

تنهاي كه دل شكستن نمي دانست، رهايي نمي دانست، جدايي نمي دانست،...

اين ها نه شعر بود و نه نثر

اين ها همه از دل بود

دلي كه قلم به دست برداشت تا براي... براي من بنويسد!

[ 2011/9/17 ] [ 9:16 AM ] [ همکلاسی ]
امام علی ( ع )  :توانگری را طلب کردم و آنرا جز در قناعت نیافتم

بحارالانوار- ج ۶۶ - ص ۳۹

[ 2011/9/15 ] [ 8:42 PM ] [ محمود ]

صدايم ميزد : ‌"گلم" !

گلي بودم در باغچه ي دلش، اما...

او باغبان عاشقي نبود،

گاهي سر ميزد و دل ميبرد، ...

سالها بعد دانستم كه من تنها نبودم،... او باغبان گل هاي زيادي بود!

[ 2011/9/15 ] [ 9:5 AM ] [ همکلاسی ]
دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است " السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه
[ 2011/9/14 ] [ 1:2 PM ] [ محمود ]

باد، دفتر خاطرات را ورق مي زند!

آسمان، رنگين مي شود از كلماتي به معناي تو...

نسيم، بوي خوش آشنايي مي گيرد...

امروز بعدِ سالها به التماس شاپرك نشستم تا ياد تو را برايم بخواند،

اي كه سفر كردي از خاطرم...

اي كه واژه هاي تنهايي برايت نامفهوم است،

بمان...

تنها براي خاطراتم بمان! ...

[ 2011/9/14 ] [ 9:34 AM ] [ همکلاسی ]
[ 2011/9/14 ] [ 9:27 AM ] [ همکلاسی ]
 

////////////////////////////////////////////////////////////////

 

///////////////////////////////////////////////////////////////

 

 

[ 2011/9/4 ] [ 5:20 PM ] [ همکلاسی ]

مقام معظم رهبری مضمون طلا و مس را "عالی" خطاب کرده اند و با بیان اینکه کارگردانی این فیلم سینمایی خوب بوده است از بازی دو بازیگر اصلی این فیلم که نقش یک روحانی و همسرش را بازی می کردند تمجید فرموده اند.

رهبر انقلاب بازی شعیبی و جواهریان در این نقش را برای مخاطب "خیلی خوب" و "باورپذیر" دانسته اند.

ایشان طلا و مس را نمایش کاملی از زندگی یک طلبه عنوان کرده اند.

قبل از این چند فیلم سینمایی به موضوع زندگی روحانی ها و طلبه ها پرداخته بود که این چنین به واقعیت زندگی روزمره آنها نزدیک نبوده است.

[ 2011/9/4 ] [ 3:12 PM ] [ محمود ]

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





















[ 2011/9/4 ] [ 10:56 AM ] [ محمود ]
اگه سالها بگذره کسی جز خودمون یادش نیست که تولدمون شده.

می خوام منت بزارم به همه ی اونایی که منو کریمی به احترامشون پست تبریک تولد گذاشیم یا نیومدن یا اومدن و حرفی نزدن.

تا حالا منتظر تشکر نبودیم حالا هم نیستیم!!

کریمی عزیز که با تموم مشغولی هات وب رو تنها نزاشتی تولد مبارک!

واسه من که گذشت...

[ 2011/9/3 ] [ 0:46 AM ] [ همکلاسی ]
سلام...

قراره از این به بعد کتاب های موبایل بزارم.

برای گوشی هایی که جاوا می خونه!

منتظر نظرتون به صبرانه هستم!!!

دانلود کتاب عاشقانه(دل نوشته)

این کتاب برای بعضی ها تکراریه!

دانلود کتاب آیا می دانستید؟

این کتاب هم برای خودم درست کردم که همیشه همرام باشه.

[ 2011/9/2 ] [ 10:40 PM ] [ همکلاسی ]
درباره وبلاگ

دوستان به یاد ماندنی


تبادل لینک